صفوف آهنین - مرصوص
 
افغانستان
مرصوص - دیده بان : زمستان 1375 است و افغانستان با ظهور طالبان دچار درگیری های بسیار شدیدی شده است . وقتی هواپیما – به قول افغان ها «طیاره» - از زمین کنده می شود ، چنان سرو صدایی از بندبندش بر می خیزد و چنان تکان و لرزش هایی به همه جایش می افتد که من بلافاصله یاد وصیت نامه ای می افتم که حسب شرع و وظیفه در فرودگاه مشهد عجولانه نوشتم وبه برادر کوچکترم سپردم و اینکه 63 هزار تومان بدهی مرتضی بهرامی را در آن یادآوری نکردم ام و دغدغه این قرض . . . در این حیص و بیص ، طیاره به سمتی کج می شود و یک در مستطیلی که رو به روی من است و از همان اول هی لق می خورد و صداهای مشکوک می کرد ، ناگهان از جا کنده می شود و . . . آه ! خدایا چقدر نان خشک . . . که همه می ریزد روی سر و کله و دست و پای ما. فکر می کنم از هواپیما که یک «آنتونف» باری قراضه است احتمالا در جنگ جهانی برای انتقال اجساد روس ها به پشت جبهه استفاده می کردند . شاید هم به قول یکی از همراهان هواپیمایی باشد که مادر استالین را در شوروی سابق به زایشگاه می رسانده اند . خیلی قدمت دارد. در زیر پا یکدست سفید است و تا چشم کار می کند برف . سرما کلافه ام کرده است . گاه در کابین خلبان باز می شود و کسی سرک می کشد .


ادامه مطلب

برچسب ها: مزارشریف، محمد حسین جعفریان، افغانستان، طیاره، هواپیما،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آبان 1389 توسط دیده بان
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : | :